Skip to main content

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — Page 235

Contributors:

P.235
فتيله‌اش نمرهء سى بود و لولهء داشت چدنى و ميشد او را برداريم لولهء شيشه‌اى بگذاريم من ديدم چند كار از او ساخته مىشود هم چراغ روشنائى است و هم خوراكپزى هم جاى بخارى كار مىكند براى نجف هم خوب است و فعلا خ خ هم بچه‌ها گرم ميشوند آن را به پنچاه و دو تومان خريدم شبها او را روشن ميگذاشتيم تا اتاق گرم شود و بچه‌ها سرما نخورند آن پتوى نازك كه از مشهد خريده بودم كه پتوى سربازى ميگفتند يكى را فرش و دو تاى ديگر را لحاف ميكرديم كم‌كم سرما شدّت كرد و يخبندان شد و ما به همان وسيله گرم مشيديم كم‌كم پولمان هم تمام شد و بقناعت ميگذارنديم و از تذكره خبرى نميشد يك روز بيكى از رفقاى نجف برخوردم گفت شما كه نرفتيد گفتم تذكره نميدهند دوازده روز بمحرّم مانده بود گفت پس حال كه نميدهند بيا عزم كن كه دههء عاشورا را در تهران بمانى گفتم فعلا خ خ كه خواهى نخواهى هستم بطوريكه معلوم مىشود خبرى نيست