Skip to main content

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — Page 232

Contributors:

P.232
گفتم خداوند بشما چند اولاد داده من يكى را وقف راه خدا كنيد و سدّ راه من مشويد بگذاريد تا در راه دين قدمى بزرگتر از اين بردارم و براى شما باقيات الصّالحاتى باشم بالأخره راضى شدند و وسائل حركت را در يكهفته فراهم نموديم روز حركت اجتماع عظيمى شد زن و مرد گريه‌كنان آنچه در خانهء ما و آنچه در ميان كوچه بودند باز هم التماس كردند و بپدرم التماس مينمودند كه مانع من شود مفيد نيفتاد بار بسته شد و از خانه بيرون برده شد شيون مردم بلند شد لطيفهء عجيب اين بود كه در آنوقت بجز هفت تومان نداشتم و نميدانستند كه من پول ندارم و الّا ممانعت ميكردند كه با بىپولى كجا ميخواهى به روى در همان هنگاميكه بار را بر ميداشتند ببرند يكنفر وارد شد و يك حواله صد تومان براى تربت به من داد گفتم كرايهء تا مشهد به حمد اللّه رسيد يكى ديگر نيز آمد چند تومانى داد آنها را بمستحقين بعنوان سر راهى دادم از منزل بيرون شديم مردم گريه‌كنان ما را تا بيرون ده بدرقه