دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست
گر پير مغان شد من شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست
بگير طره مه طلعتى و قصه مخوان * كه سعد و نخس ز تأثير زهره وز حلست
برو اى زاهد و بر درد كشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه بما روز الست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست * هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست
آنجا كه كار صومعه را جلوه ميدهند * ناقوس دير راهب و نام صليب هست
در كنج دماغم مطلب جاى نصيحت * كاين گوشه پر از زمزمه چنك و رباب است
مباش بى مى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد
نصيب ماست بهشت ايخدا شناس برو * كه مستحق كرامت گناهكار كند
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار * بگذارند و خم وطره يارى گيرند
يا رب اين بچه تركان چه دليرند به خون * كه به تيره مژه هر لحظه شكارى گيرند
رقص بر شعر تر و ناله و نى خوش باشد * خاصه رقصى كه در او دست نگارى گيرند
گفتم صنم پرست مشو و با صمد نشين * گفتا بكوى عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند
مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب * بهتر ز طاعتى كه بر وى و ريا كنند
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو * نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
چه ملامت رسد آن را كه چنين باده خورد
البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 441
پدیدآورندگان: الشيخ محمد جواد الخراساني
صرضوان اكبر إله ۴۴۱