تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 441

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٤٤١
دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست گر پير مغان شد من شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست بگير طره مه طلعتى و قصه مخوان * كه سعد و نخس ز تأثير زهره وز حلست برو اى زاهد و بر درد كشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه بما روز الست در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست * هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست آنجا كه كار صومعه را جلوه ميدهند * ناقوس دير راهب و نام صليب هست در كنج دماغم مطلب جاى نصيحت * كاين گوشه پر از زمزمه چنك و رباب است مباش بى مى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد نصيب ماست بهشت ايخدا شناس برو * كه مستحق كرامت گناهكار كند مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار * بگذارند و خم وطره يارى گيرند يا رب اين بچه تركان چه دليرند به خون * كه به تيره مژه هر لحظه شكارى گيرند رقص بر شعر تر و ناله و نى خوش باشد * خاصه رقصى كه در او دست نگارى گيرند گفتم صنم پرست مشو و با صمد نشين * گفتا بكوى عشق هم اين و هم آن كنند گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهب است * گفت اين عمل بمذهب پير مغان كنند مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب * بهتر ز طاعتى كه بر وى و ريا كنند عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو * نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند چه ملامت رسد آن را كه چنين باده خورد