ملامتكننده است كه گفته
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت * كه گناه ديگران بر تو نخواهند نوشت
چگونه مىشود كه از روى اظهار عقيده گفته باشد كه عقيدهء من آنست كه همه جا خانهء عشقست با آنكه بلافاصله در بيت بعد گويم
سر تسليم من و خشت در ميكدهها * مدعى گر نكند فهم سخن گو سرو خشت
و از بلندپروازيهايش نسبت به پير اينست :
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود * قدمى نه بوداعش كه روان خواهد شد
رهرو منزل عشقيم وز سر حد عدم * تا به اقليم وجود اينهه راه آمدهايم
سبزهء خط تو ديديم و ز بستان بهشت * بطلبكارى اين مهر گياه آمدهايم
و ايضا از بلندپروازيهايش كه براى شاه گفته :
اگر تو زخم زنى به كه ديگرى مرهم * وگر تو ز هر دهى به كه ديگرى ترياك
نفسنفس اگر از باد بشنوم بويت * زمانزمان چو گل از غم كنم گريبان چاك
عنان مپيچ كه گر ميزنى بشمشيرم * سپر كنم سرودستت ندارم از فتراك
ترا چنان كه توئى هر نظر كجا بيند * به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك
بيت اخير را ملاحظه كن كه چه بلند پروازى كرده نظيرش هم اينست :
تو كز سراى طبيعت نميروى بيرون * كجا بگوى طريقت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غباره ره بنشان تا نظر توانى كرد
باز براى شاه گفته :
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست * اينقدر هست كه بانك جرسى ميآيد