تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 423

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٤٢٣
ميگويد
دلم رميدهء لولى و شيست شورانگيز * دروغ وعده و قتال وضع و رنك‌آميز
تا آخر كه گويد ميان عاشق و مشعوق ( الخ ) پس اين بيت هم مانند بيت قبل در مقام اعتراف بتقصير خود بعد از گلايه است و ميگويد هر چه هست از توست و اما بيت چهارم در مقام تعشق بسلطان است با ديگرى از اهل دولت و اظهار دلتنگى از خرابات و اين از خصوصيات حافظ است كه براى هر سلطانى يا وزيرى كه تغزل ميكرد اگر موافق با خرابات بود از خرابات تمجيد ميكرد و اگر موافق نبود مذمت ميكرده و وجه عذر ميآورد از آنكه با خراباتيان آميخته از جمله اين غزل است كه معلوم است براى شاه يا وزير است ولى شخصش را نام نبرده گويد : حجاب چهرهء جان ( الخ )
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحان است * روم بگلشن رضوان كه باغ آن چمنم مرا كه منظر حور است مسكن و مأوى * چرا بگوى خراباتيان بود وطنم عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
تا آنكه گويد بيا و هستى حافظ ( الخ ) مقصودش از گلشن رضوان دربار سلطنتى و از حور و غلمان ، درباريان است و اين غزل هم مانند غزلى كه بنام تورانشاه گفته :
شهباز دست پادشهيم اين چه حالت است * از ياد برده‌اند هواى نشيمنم
تورانشه خجسته ( الخ ) در فصل سلاطين ذكر شد و اما بيت چهارم آن نيز روى سخن با پير است كه گويد :
نگار ميفروشم جرعهء داد * كه ايمن گشتم از مكر زمانه