تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 424

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٤٢٤
ز ساق كمان ابرو شنيدم * كه اى تير ملامت را نشانه
نبندى زان ميان ( الخ ) بعد هم گويد
نديم و مطرب و ساقى همه اوست * خيال آب و گل در ره بهانه
نظير اين ايضا نسبت به پير گفته :
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت * چرا كه مصلحت خود در آن نمىبينم نشان موى ميانش كه دل در او بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم
و از اين بيت حال ابيات بعد نيز معلوم شد كه در آنها هم نيز روى سخن با پير است و اظهار كمال عشق و فرط فنا مىكند نسبت به او چنانچه ميگويد
گرم كه پير مغان در به روى نگشايد * كدام در بزنم چاره از كجا جويم
تو خانقاه و خرابات ( الخ ) و از اين گونه بلندپروازيها نسبت به پيرش و غير پيرش كه اظهار تعشق مىكند بسيار است چنانچه نسبت بشاه گويد
باز اى كه بيروى تو ايشمع دل افروز * در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست دى ميشد و گفتم صنما عهد بجا آر * گفتا غلطى خواجه درين عهد وفا نيست گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت * در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست در صومعهء زاهد و در خلوت صوفى * جز گوشهء ابروى تو محراب دعا نيست
يعنى در همه جا به ياد تو و بنام توست و مرا ملامت مكن كه به پير مغان پيوستم آنجا هم به ياد توست و هم هيچ سرى بى سر خدا نيست و اين براى شاهيست كه مخالف با خرابات بوده و نظير اين كه در مقام دفع ملامت بر سبيل مماشات گفته نه بر سبيل عقيده اين بيت است :
همه كس طالب يار است چه هشيار و چه مست * همه جا خانهء عشقست چه مسجد چه كنشت
اينجا نه از روى اظهار عقيده ميگويد بلكه در مقام رد طعن و دفع ملامت