ميكنند نه بر سبيل تمصل و اين خيلى بيجاست و اين از جهت آنست كه توهم كردهاند كه او مخصوصا براى همين مورد و مقام گفته اكنون حال يك يك معلوم ميگردد اما راجع بعشق كه شرحش گذشت ديگر مكرر نميكنيم و معلوم شد كه عشق او تصنعى و هنرى است و مع ذالك براى خدا نيست پس اگر استعمال شود بايد بر وجه تمثل باشد و همچنين راجع باستغناء كه لازمهء فقر الى اللّه و انقطاع از خلق است حالش معلوم شد ولى از اين دو نيز فهرستا اشاره بچندى مىشود با حوالهء بمحلش اما راجع به غير اين دو از جمله اشعاريست كه اهل حكمت و عرفان در مورد وحدت وجود با فناء فى اللّه و وصل ميآورند بر سبيل مورد ، و استشهاد به او ميكنند نه بر سبيل تمثل ، و گمان ميكنند كه او هم در اين مورد گفته و آن اينست حافظ
1 اين جان عاريت كه بحافظ سپرده دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
2 - تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز * خوشا كسى كه در اين راه بىحجاب رود
3 - ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست * تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
4 - حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه ازين چهره پرده برفكنم
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار * كه به او خود تو كس نشنود ز من كه منم
5 - نبندى زان ميان طرفى نمودار * اگر خود را ببينى در ميانه
6 - نه وصل بماند و نه و اصل * آنجا كه كمال حيرت آمد
و همچنين آنچه كه لازمهء وحدت وجود يا فناء و وصل است كه لازمهاش