پرش به محتوای اصلی

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 336

پدیدآورندگان:

صرضوان اكبر إله ۳۳۶
اگرچه زنده رود آب حيوات است * ولى شيراز ما از اصفهان به
و در يكى از سفرهايش در فراق شيراز گفته :
خداى را مددى اى رفيق ره تا من * بكوى ميكده ديگر علم بر افرازم خرد ز پيرى من كى حساب برگيرد * كه باز با صنمى طفل عشق ميبازم هواى منزل يار آب زندگانى ماست * صبا بيار نسيمى ز خاك شيرازم
باز ضد همهء اينها گفته :
ما آزموده‌ايم درين شهر بخت خويش * بايد برون كشيد از اين دار رخت خويش ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز * خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند
و گفته :
آب و هواى فارس عجب سفله‌پرور است * كو همرهى كه خيمه ازين خاك بركنم حيف است بلبلى چو من اكنون درين قفس * با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم سخندانى و خوشخوانى نميورزند در شيراز * بيا حافظ كه تا خود را به خاك ديگر اندازيم ايضا : نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد * بختم ار ياز شود رختم از اينجا ببرد
( 12 ( و باز يك جا گويد :
آندم كه دل بعشق دهى خوش دمى بود * در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
جاى ديگر گفته :
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم * بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم