بخنده گفت كه حافظ خداى را مپسند * كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد
صوف بركش ز سرو بادهء صافى دركش * سيم در بازو بزر سيمبرى در برگير
حافظ آراسته كن بزم بگو واعظ را * كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير
دلم رميدهء لولى وشى است شورانگيز * دروغ وعده و قتال وضع و رنكآميز
فداى پيراهن چاك ماهرويان باد * هزار جامهء تقوى و خرقهء پرهيز
جواب اين يك بيت را اينجا بگوئيم
فداى جامه تقوى و خرقه زاهد * هزار رند خرابات و صوفى ناچيز
و از اين قبيل اشعار وقيحانه پيش گذشت ، و در توهيناتى كه تفصيل داده مىشود نيز شاهد بر وقاحت و بىشرمى اوست
طريقه چهارم در شعر بىمعنا توهين بمقدسات است
از جملهء اشعار بىمعنى آنكه توهين بمقدسات حق كند يعنى آنچه خداوند مدح فرموده او ذم كند مانند علم و تقوى و زهد و ورع و صلاح ، و ذم كسانى كه واجد اين صفاتند حافظ در اين جهة بسيار بىشرمى كرده گرچه در بيشتر موارد طعنه بر رقيبان و همكارهاى خود دارد يعنى صوفيان خانقاهى لكن بسيار جا نظر بعموم دارد و خصوص زهد ريائى را منظور ندارد و يا بطورى گفته كه قرينه بر تخصيص نيست و عجيب است كه حافظ خود را چنان معرفى مىكند كه اهل عيبگوئى نيست و در مذهب عرفان عيبگوئى و بدبينى راه ندارد معذلك اين همه زبان خود را آلوده بمذمت و عيبگوئى كرده اما آنچه در بدى عيبگوئى و مذمت كردن گفته :
منم كه شهره شهرم بعشق ورزيدن * منم كه ديده نيالودهام ببد ديدن