حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت * ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
ز چنك زهره شنيدم كه صحبدم ميگفت * غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
حافظ ار سيم ورزت نيست چه شد شاكر باش * چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
نه هر كو نقش نظمى زد كلامش دلپذير افتد * تذرد طرفه من گيرم كه چالاك است شاهينم
و گر باور ندارى رو تو از صورتگر چين پرس * كه مانى نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشگينم
من و سفينهء حافظ كه جز در اين دريا * بضاعت سخن در فشان نمىبينم
منم آن شاعر ساحر كه با فسون سخن * از نى كلك همه قند و شكر ميبارم
ايضا براى شاه منصور گويد :
شعرم بيمن مدح تو صد ملك دل گشاد * گوئى كه تيغ تست زبان سخن ورم
پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان * ز كارها كه كنى شعر حافظ از بر كن
كلك حافظ شكرين ميوه نبات است بچين * كه در اين باغ نبينى ثمرى بهتر از اين
حافظ از آب زندگى سفر تو داد شربتم * ترك طبيب كن بيا نسخه شربتم بخوان
حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حكمت است * از غم روز گاردون طبع سخن گزار گو
حافظ حديث بحر فريب خوشت رسيد * تا حد مصر و چين و به اطراف روم ورى
چو سلك در خوشا بست نظم كلك تو حافظ * كه گاه لطف و سبق ميبرد ز نظم نظامى