تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 275

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ٢٧٥
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت * ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل ز چنك زهره شنيدم كه صحبدم ميگفت * غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم حافظ ار سيم ورزت نيست چه شد شاكر باش * چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم نه هر كو نقش نظمى زد كلامش دلپذير افتد * تذرد طرفه من گيرم كه چالاك است شاهينم و گر باور ندارى رو تو از صورتگر چين پرس * كه مانى نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشگينم من و سفينهء حافظ كه جز در اين دريا * بضاعت سخن در فشان نمىبينم منم آن شاعر ساحر كه با فسون سخن * از نى كلك همه قند و شكر ميبارم
ايضا براى شاه منصور گويد :
شعرم بيمن مدح تو صد ملك دل گشاد * گوئى كه تيغ تست زبان سخن ورم پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان * ز كارها كه كنى شعر حافظ از بر كن كلك حافظ شكرين ميوه نبات است بچين * كه در اين باغ نبينى ثمرى بهتر از اين حافظ از آب زندگى سفر تو داد شربتم * ترك طبيب كن بيا نسخه شربتم بخوان حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حكمت است * از غم روز گاردون طبع سخن گزار گو حافظ حديث بحر فريب خوشت رسيد * تا حد مصر و چين و به اطراف روم ورى چو سلك در خوشا بست نظم كلك تو حافظ * كه گاه لطف و سبق ميبرد ز نظم نظامى