عمر بگذشت به بيحاصلى و بوالهوسى * اى پسر حام ميم ده كه به پيرى برسى
چه شكرها است در اين شهر كه قانع شدهاند * شاهبازان طريقت بمقام مگسى
دوش در خيل غلامان درش ميرفتم * گفت ايعاشق بيچاره تو بارى چه كسى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش * وه كه بس بى خبر از غلغل چندين جرسى
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن * حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع * گرچه دربانى ميخانه فراوان كردم
كسى كه معتقد بمسلك خود باشد اين گونه اظهار يأس و قدح از مسلك خود نميكند .
در همه دير مغان نيست چو من شيدائى * خرقه جائى كرو باده و دفتر جائى
دل كه آئينه شاهى است غبارى دارد * از خدا ميطلبم صحبت روشن رائى
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت * بر در ميكدهء با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد * آه اگر از پى امروز بود فردائى
ببين چگونه از عمل خود نااميد است و چگونه اعتراف مىكند كه در مسلكش بغلط و بى جا بوده مخفى نماند كه اين بيت ظاهر است كه در مقام حسرت و تاسف خوردن است نه در مقام انكار معاد ، نقل كردهاند هنگاميكه حافظ اين غزل را گفته بود مصادف بود به او رود شاه شجاع بشيراز خصماى حافظ اين بيت را مستمسك كردند و بر شاه شجاع عرضه داشتند كه از اين بيت معلوم مىشود كه حافظ منكر قيامت شده شاه شجاع ارادهء عقوبت وى كرد حافظ مضطرب شده بنزد قاضى ابو بكر تا به يارى كه در آنزمان در شيراز بود و عازم حج بود قضيه را بعرض وى رسانيد