هرگز بيمن عاطفت پير مىفروش * ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم
از آستان پير مغان سر چرا كشيم * دولت در اين سر او گشايش از اين در است
ما آبروى فقر و قناعت نميبريم * با پادشه بگوى كه روزى مقرر است
مريد پير مغانم ز من مرنج اى شيخ * چرا كه وعده تو كردى و او بجا آورد
منكه امروزم بهشت نقد حاصل مىشود * وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم
مصلحت ديد من آنست كه ياران همه كار * بگذراند و يكى طره يارى گيرند
حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم * كه كشم رخت بميخانه و خوش بنشينم
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت * چرا كه مصلحت خود در آن نمىبينم
در شأن من به درد كشى ظن بد مبر * كالوده گشت جامه ولى پاكدامنم
معلوم است كه پاكدامنى از عقيده و مسلك است نه پاكدامنى از باده و الا خود گفته :
ما اهل زهد و توبه و طامات نيستيم * با ما بجام و باده صافى خطاب كن
من اگر باده خورم ورنه چكارم با كس * حافظ راز خود و عارف وقت خويشم
و باز گاهگاه اظهار دلتنگى از خرابات مينمايد و تأسف بر فوات عمر مىخورد گاه از عهد شباب و گاه از عهد پيرى و اعتراف بغلط روى خود مينمايد و اظهار تأسف مىكند كه مرا چه با خراباتيان از آن جمله :
تا در ره پيرى بچه آئين روى ايدل * بارى بغلط صرف شد ايام شبابت
مرا كه منظر حور است مسكن و مأوى * چرا بكوى خراباتيان بود وطنم
عيان نشد كه چرا آمدم چرا رفتم * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
مرادش از منظر حور درباريان سلطان است كه مكرر تعبير مينمايد نه حوران بهشت همچنين گلشن رضوان كه در بيت سابقش گويد :