چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحان است * روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
مراد دربار سلطان است يعنى ميگويد من با اين صورت خوش سزاوار خرابات نيستم بلكه سزاوار سلاطين هستم و از ابيات بعد نيز معلوم مىشود بىسوادان يا گمراهكنندگان اين ابياترا در مقام اشتياق بجنت و آخرت ميخوانند ولى از بيشعورى فكر نميكنند كه جنت رضوان با خوش الحانى تناسب ندارد ايضا پس از بيت فوق : در شأن من به درد كشى ( الخ ) گويد .
آب و هواى فارس عجب سفلهپرور است * كو همرهى كه خيمه از اينخاك بر كنم
حيف است بلبلى چو من اكنون در اين قفس * با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است * كز ياد بردهاند هواى نشيمنم
تو را نشه خجسته كه در من يزيد فضل * شد منت مواهب او طوق گردنم
صوفى صومعه عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغان است حوالتگاهم
صرف شد عمر گرانمايه بمعشوقه و مى * تا از آنم چه به پيش آيد و زينم چه شود
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد * بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد
فغان كه در طلب گنج گوهر مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
ايدل بهر زه دانش و عمرت بباد رفت * صد مايه داشتى و نكردى كفايتى
بوى دل كباب من آفاق را گرفت * اين آتش دورن بكند هم سرايتى
دانى مراد حافظ از اين درد و غصه چيست : * از تو كرشمهء و ز خسر و عنايتى .