تخطي إلى المحتوى الرئيسي

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحة رضوان اكبر إله 177

مساهمون:

صرضوان اكبر إله ١٧٧
آدمى در عالم خاكى نميآيد بدست * عالم ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى خيز تا خاطر بدان كوه سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى گريه حافظ چو سنجد پيش استغناى عشق * كاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمى

109 شاه و ظاهرا شاه منصور است

گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم بحقيقت به از آنى شيرين‌تر از آنى بشكر خنده كه گبريند * ايخسرو خوبان كه تو شيرين زمانى تشبيه دهانت نتوان كرد بغنچه * هرگز نبود غنچه بدين تنك دهانى صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام * چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى گوئى بدهم كامت و جانت بستانم * ترسم ندهى كامم و جانم بستانى

110 يكى از خواص شاه

صبا بلطف بگو آن غزال رعنا را * كه سر بكوه و بيابان تو داده‌اى ما را ندانم از چه سبب رنك آشنائى نيست * سهى قدان سيه چشم ماه سيما را چو با حبيب نشينى و باده پيمائى * به ياد آر محبان باده پيما را جز اينقدر نتوان گفت در جمال تو عيب * كه خاك مهر و وفا نيست روى زيبا را

111 يكى از اميران

هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است در هجر تو گر چشم مرا آب نماند * گو خونجگر ريز كه معذور نماندست
نظيرش بسيار است كه براى بعضى از ياران خود هنگام وداع و مسافرت گفته چنانچه در اين چند غزل بعد است :