آدمى در عالم خاكى نميآيد بدست * عالم ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
خيز تا خاطر بدان كوه سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى
گريه حافظ چو سنجد پيش استغناى عشق * كاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمى
109 شاه و ظاهرا شاه منصور است
گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم بحقيقت به از آنى
شيرينتر از آنى بشكر خنده كه گبريند * ايخسرو خوبان كه تو شيرين زمانى
تشبيه دهانت نتوان كرد بغنچه * هرگز نبود غنچه بدين تنك دهانى
صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام * چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى
گوئى بدهم كامت و جانت بستانم * ترسم ندهى كامم و جانم بستانى
110 يكى از خواص شاه
صبا بلطف بگو آن غزال رعنا را * كه سر بكوه و بيابان تو دادهاى ما را
ندانم از چه سبب رنك آشنائى نيست * سهى قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشينى و باده پيمائى * به ياد آر محبان باده پيما را
جز اينقدر نتوان گفت در جمال تو عيب * كه خاك مهر و وفا نيست روى زيبا را
111 يكى از اميران
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
در هجر تو گر چشم مرا آب نماند * گو خونجگر ريز كه معذور نماندست
نظيرش بسيار است كه براى بعضى از ياران خود هنگام وداع و مسافرت گفته چنانچه در اين چند غزل بعد است :