يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت * يا او بشاهراه طريقه گذر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع * او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد
گفتم مگر بگريه دلش مهربان كنم * چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد
شوخى مكن كه مرغ دل بيقرار من * سوداى دام عاشقى از سر بدر نكرد
117 ايضا براى يكى از اميران :
اى پستهء تو خنده زده بر حديث قند * مشتاقم از براى خدا يك شكر بخند
گر جلوه مينمائى وگر طعنه ميزنى * ما نيستيم معتقد شيخ خود پسند
جائى كه يار ما بشكر خنده دم زند * اى پسته كيستى تو خدا را دگر مخند
حافظ چو ترك غمزه تركان نميكنى * دانى كجا است جاى تو خوارزم يا خجند
118 براى يكى از وزيران
بتى دارم كه كرد گل ز سنبل سايبان دارد * بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد
چو عاشق ميشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود * ندانستم كه اين دريا چه موج خونفشان دارد
خدا را داد من بستان از او اى شحنهء مجلس * كه مى با ديگرى خور دست و با من سر گران دارد
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهر آشوب * بتلخى كشت حافظ را و شكر در دهان دارد
119 براى شاه :
ولى كه غيب نماى است و جام جم دارد * ز خاتمى كه دمى كم شود چه غم دارد « 1 »
هامش
( 1 ) غزل را بنام شاه گويدچون دل شاه را آئينه غيب نما داند ،يا از روى حقيقت ، يا از روى تملق ، چنانچه درباره شاه شجاع نيز گفته :محل نور -