خدا را رحمى اى منعم كه درويش سر كويت * درى ديگر نميداند رهى ديگر نميگيرد
بدين شعر تر حافظ ز شاهنشه عجب دارم * كه سر تاپاى حافظ را چرا در زر نميگيرد
101 شاه :
بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچهاى شيوهپرى دارد
102 شاه :
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق * من آن كنم كه خداوند گار فرمايد « 1 »
طمع ز فيض كرامت مبركه خلق كريم * گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
ترا چه حسن خداداد هست و حجله بخست * چه حاجت است كه مشاطهات بيارايد
ز دل گواهى اخلاص ما بپرس و ببين * كه هرچه هست در آئينه روى بنمايد
بلا به گفتمش اى ماهرخ چه باشد اگر * ببوسهاى ز تو دلخستهاى بياسايد
بخنده گفت كه حافظ خداى را مپسند * كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد
شرح اين غزل در غزل 106 است
103 شاه :
ديدم بخواب خوش كه بدستم پياله بود * تعبير رفت و كار بدولت حواله بود
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت * تدبير ما بدست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد كه ميخواستم ز بخت * در چين زلف آن بت مشگين كلاله بود
ديديم شعر دلكش حافظ بدمح شاه * يك بيت از آن قصيده به از صدر ساله بود
آن شاه تند حمله كه خورشيد شير گير * پيشش بروز معركه كمتر غزاله بود
104 شاه :
پيش از اينت بيش از اين غمخوارى عشاق بود * مهرورزى تو با ما شهرهء آفاق بود
هامش
( 1 ) مقصود از خداوندگار خدا نسبت بلكه محبوب است