روزگاريست كه سوداى بتان دين منست * غم اين كار نشاط دل غمگين منست
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد * خلق را ورد زبان مدحت و تحسين منست
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش * زانكه منزلگه سلطان دل مسكين منست
حافظا از حشمت پرويز دگر قصه مخوان * كه لبش جرعهكش خسرو شيرين منست
90 شاه :
بجانب اى بت شيرين دهن كه همچون شمع * شبان تيره مرادم فناى خويشتن است
مرو بخانهء ارباب بيمروت دهر * كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازى * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است
بيت دومش نظير اين بيت است بيا بميكده و چهره ( الخ ) . كه الان ذكر مىشود
92 شاه هنگام سفر
ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد * بوداعى دل غميده ما شاد نكرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق * كه از اين راه بشديار و ز ما ياد نكرد
آن جوانبخت كه ميزد رقم خير و قبول * بندهء پير ندانم ز چه آزاد نكرد
دل باميد صدائى كه مگر در تو رسد * نالها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد
93 شاه :
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند * زاهدان را رخنه در ايمان كنند
عاشقانرا بر سر خود حكم نيست * هرچه فرمان تو باشد آن كنند
پيش چشمم كمتر است از قطرهء * اين حكايتها كه از طوفان كنند
ايجوان سرو قد گوئى بزن * پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع * قدسيان بر عرش دستافشان كنند