تو بتقصير خود افتادى ازين در محروم * از كه مينالى و فرياد چرا ميدارى
65 تشويق خدمتگذارى بجلال الدين
نازنينى تو چه پاكيزه دل و پاك نهاد * بهتر آنست كه با مردم بد ننشينى
سخنى بيغرض از بندهء مخلص بشنو * ايكه منظور بزرگان حقيقت بينى
تو بدين نازكى و سركشى ايشمع چگل * لايق بندگى خواجه جلال الدينى
66 درباره شاه كه مسافرت بحجاز كرده بوده گويد :
بهر منزل كه رو آرد خدا رار * نگهدارش بلطف لايزالى
سويداى دل من تا قيامت * مباد از شوق سوداى تو خالى
كجا يابم وصال چون تو شاهى * من بد نام رند لايبالى
68 شاه يحيى
هر كسى با شمع رخسارت بوجهى عشق باخت * ز انميان پروانه را در اضطراب انداختى
گنج عشق خود نهادى در دل ويران ما * سايهء دولت برين كنج خراب انداختى
بادهنوش از جام عالم بين كه بر او ؟ ؟ ؟ جم * شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختى
از فريب نرگس مخمور و لعل مىپرست * حافظ خلوتنشين را در شراب انداختى
داور دار اشكوه اى آنكه تاج آفتاب * از سر تعظيم بر خاك جناب انداختى
نصرت الدين شاه يحيى آنكه خصم ملك را * از دم شمشير چون آتش در آب انداختى
68 وزير كه مسافرت كرده
طفيل « 1 » هستى عشقند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
Footnote
( 1 ) مطلع اين غزل در تشويق نفس است بر عشقورزى با رباب نعمت و دورى از سستى و تنبلى و بيدارى شب در تحصيل هنر كه شايد بدينوسيله نيل بسعادت حاصل شود