41 شاه يحى
دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن * در كوى او گدائى بر خسروى گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود و ليكن * از دوستان جانى مشكل بود بريدن
خواهم شدن ببستان چون غنچه با دل تنك * و آنجا بنيكنامى پيراهنى دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتى * گه سر عشقبازى از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار * كاخر مارل كردى از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل * چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن
گوئى برفت حافظ از ياد شاه يحيى * يا رب بيادش آور درويش پروريدن
52 شاه :
ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهء مشوقه باز من « 1 »
گفتم بدلق زرق بپوشم نشان عشق * غماز بود اشك و عيان كرد راز من
نقشى بر آب ميزنم از گريه حاليا * تا كى شود قرين حقيقت مجاز من « 2 »
ميترسم از خرابى ايمان كه ميبرد * محراب ابروى تو حضور نماز من
مست است يار و ياد حريفان نميكند * يادش بخير ساقى مسكين نواز من
يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم آن * گردد شمامه كرمش كار ساز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش ايصبا * با شاه دوستپرور دشمن گدا ز من
53 امير تيمور گويد :
خاتم جم را بشارت ده بحسن خانمت * كاسم اعظم كرده از او كوتاه دست اهرمن
پاورقی
( 1 ) چون گفته آخر پيرى بر شاه يحيى با شاه منصور تطبيق مىكند .
( 2 ) اگر در آخر پيرى مجازش هنوز بحقيقت نرسيده كى خواهد رسيد ولى مقصودش از حقيقت بدست آوردن صله است .