پرش به محتوای اصلی

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 157

پدیدآورندگان:

صرضوان اكبر إله ۱۵۷

41 شاه يحى

دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن * در كوى او گدائى بر خسروى گزيدن از جان طمع بريدن آسان بود و ليكن * از دوستان جانى مشكل بود بريدن خواهم شدن ببستان چون غنچه با دل تنك * و آنجا بنيكنامى پيراهنى دريدن گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتى * گه سر عشقبازى از بلبلان شنيدن بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار * كاخر مارل كردى از دست و لب گزيدن فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل * چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن گوئى برفت حافظ از ياد شاه يحيى * يا رب بيادش آور درويش پروريدن

52 شاه :

ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهء مشوقه باز من « 1 » گفتم بدلق زرق بپوشم نشان عشق * غماز بود اشك و عيان كرد راز من نقشى بر آب ميزنم از گريه حاليا * تا كى شود قرين حقيقت مجاز من « 2 » ميترسم از خرابى ايمان كه ميبرد * محراب ابروى تو حضور نماز من مست است يار و ياد حريفان نميكند * يادش بخير ساقى مسكين نواز من يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم آن * گردد شمامه كرمش كار ساز من حافظ ز گريه سوخت بگو حالش ايصبا * با شاه دوست‌پرور دشمن گدا ز من

53 امير تيمور گويد :

خاتم جم را بشارت ده بحسن خانمت * كاسم اعظم كرده از او كوتاه دست اهرمن
پاورقی
( 1 ) چون گفته آخر پيرى بر شاه يحيى با شاه منصور تطبيق مىكند . ( 2 ) اگر در آخر پيرى مجازش هنوز بحقيقت نرسيده كى خواهد رسيد ولى مقصودش از حقيقت بدست آوردن صله است .