وگر باور ندارى رو تو از صورتگر چين پرس * كه مانى نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشگينم
وفا دارى و حقگوئى نه كار هر كسى باشد * غلام آصف ثانى جلال الحق والدينم « 1 »
رموز مستى و رندى ز من بشنو نه از حافظ * كه با جام و قدح هر شب نديم ماه و پروينم
46 شاه :
بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما بميخانه * كه از پاى خمت روزى بحضو كوثر اندازيم
يكى از عقل ميلافد يكى طامات ميبافد * بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عاليجناب انداز * بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
47 سلطان هند يا يكى از سلاطين ما وراء النهر :
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها ميكنى اى خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو * كه من اين ظن برقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقهء راه كن ايطائر قدس * كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
اى نسيم سحرى بندگى من برسان * گو فراموش مكن وقت دعاى سحرم
خرم آن روز كزين مرحله بر بندم بار * وز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم
پايه نظم بلند است و جهانگير بگو * تا كند پادشه بحر « 2 » دهان پر گهرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل * ديده دريا كنم از ايشك و در و غوطه خورم
پاورقی
( 1 ) و نيز دربارهء اوست كه گويدگر بديوان غزل صدر نشينم چه عجب * سالها بندگى صاحب ديوان كردم( 2 ) چون به پادشاه بحر تعبير كرده و هم در شعر بعد تمنى وصل او را با عدم وسيله و زاد كشتى ، بلاف درياى اشك و غوطه خورى در وى ، كرده پس مراد يا سلطان غياث الدين سلطان هند است و يا يكى از سلاطين ما وراء النهر