پرش به محتوای اصلی

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — صفحه رضوان اكبر إله 155

پدیدآورندگان:

صرضوان اكبر إله ۱۵۵
وگر باور ندارى رو تو از صورتگر چين پرس * كه مانى نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشگينم وفا دارى و حقگوئى نه كار هر كسى باشد * غلام آصف ثانى جلال الحق والدينم « 1 » رموز مستى و رندى ز من بشنو نه از حافظ * كه با جام و قدح هر شب نديم ماه و پروينم

46 شاه :

بهشت عدن اگر خواهى بيا با ما بميخانه * كه از پاى خمت روزى بحضو كوثر اندازيم يكى از عقل ميلافد يكى طامات ميبافد * بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم صبا خاك وجود ما بدان عاليجناب انداز * بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم

47 سلطان هند يا يكى از سلاطين ما وراء النهر :

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها ميكنى اى خاك درت تاج سرم دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو * كه من اين ظن برقيبان تو هرگز نبرم همتم بدرقهء راه كن ايطائر قدس * كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم اى نسيم سحرى بندگى من برسان * گو فراموش مكن وقت دعاى سحرم خرم آن روز كزين مرحله بر بندم بار * وز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم پايه نظم بلند است و جهانگير بگو * تا كند پادشه بحر « 2 » دهان پر گهرم حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل * ديده دريا كنم از ايشك و در و غوطه خورم
پاورقی
( 1 ) و نيز دربارهء اوست كه گويدگر بديوان غزل صدر نشينم چه عجب * سالها بندگى صاحب ديوان كردم( 2 ) چون به پادشاه بحر تعبير كرده و هم در شعر بعد تمنى وصل او را با عدم وسيله و زاد كشتى ، بلاف درياى اشك و غوطه خورى در وى ، كرده پس مراد يا سلطان غياث الدين سلطان هند است و يا يكى از سلاطين ما وراء النهر