ولىّ حق كه به جان و تنش سلام و درود * گشود غنچهء لب را به دو چنين فرمود :
كه گوشت بدن پاك اهلبيت كرام * بود به حكم خدا به هر درنده حرام
به راستى اگرت دعوى است در گفتار * به جانب قفس شيرها قدم بگذار
سخن بگوى به آنان نشانشان به كنار * بگفت اى به بزرگيت كرده حق اقرار
اگر كه صدق بود گفتهات ز من بشنو * به جانب قفس شيرها تو اوّل رو
از اين سخن متوكل شدى بس دلشاد * ولى امام كه جان جهان فدايش باد
به جانب قفس شيرها قدم بنهاد * چو چشم شيران به روى حضرتش افتاد
به خاك مقدمش از عجز و لابه افتادند * سرشك ريخته صورت به پاش بنهادند
كنار خويش چو روى امام را ديدند * بگرد يوسف زهرا هماره گرديدند
سرشك شوق چو باران ز ديده باريدند * گل وصال ز گلزار حُسن او چيدند
يكى از آنان با حضرتش سخن مىگفت * ز رنج پيرى و احوال ضعف تن مىگفت
كه اى ولىّ الهى اگر چه من شيرم * ولى ز كثرت سن اوفتاده و پيرم
ز رنج پيرى در اين قفس زمين گيرم * ز بس گرسنه به سر مىبرم ز جان سيرم
ز شيرهاى جوانتر بخواهاى سرور * كه وقت خوردن طعمه به من كنند نظر
امام گفت : بود تا گرسنه اين حيوان * به سوى طعمه نيايند شيرهاى جوان
قدم نهاد برون از قفس لب خندان * فتاد زن به قدمهاى حضرتش گريان
كه اى ولىّ خدا شرمگين و منفعلم * نه زينبم ، منما پيش ديگران خجلم
شنيدهام متوكل كه سخت گشت حقير * تو گوئى از حسد آمد به سينهء وى تير
بگفت آن زن بيچاره را كنند اسير * برند جانب شيران به جرم اين تزوير
همه ستاده به حالش نظاره مىكردند * كه شيرها تن او پاره پاره مىكردند
لطف حضرت به مردى از خراسان
« محمد بن سنان رامزى » گفت : امام هادى عليه السلام پس از مناسك حج به مدينه