آتش سيلى جفاى ديگر است * خود ببين رخسار ما آتش گرفت
آبروى هر دو جهان
اى آبروى هر دو جهان ز آبروى تو * بستند مهر فاطمه را به روى تو
آبى كه بود مهريه مادر حسين * لبتر نكرد از لب جامش گلوى تو
شد آب ، آب ز خجالت به پيش تو * چون تشنه بود و او بود رو به روى تو
در پيش پاى فاطمه ببريده شد سرت * دست عدو قسم خورد چون به موى تو
غنچه نشكفته پرم
پير همه بود اگر چه خود كوچك بود * صبرش به غريبى پدر اندك بود
مىكرد به نى اشاره مىگفت رباب * اى كاش سر نيزه كمى كوچك بود
اى گل چه زود دست خزان كرد پرپرت * رفتى و رفت خنده زلبهاى خواهرت
هر كس كه ديد رأس تو بر روى نيزهها * آهى كشيد و گفت بيچاره مادرش
تاب و توان ندارد
اى اهل كوفه رحمى اين طفل جان ندارد * خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد
ديشب به گاهواره تا صبح گريه مىكرد * امروز روى دستم ديگر توان ندارد
اى حرمله مكش تيريك سوفكن كمان را * يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد
شمشير اوست آهش ، فرياد اوتلظى * جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد
منت به من گذاريد يك قطره آب آريد * بر كودكى كه در تن جز نيمه جان ندارد
مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها * جز اشك خجلت خود آب روان ندارد