داشت تا آمدن شمر بن ذى الجوشن و چون شمر به كربلا آمد اين ارتباط قطع شد .
او در روز عاشورا از امام عليه السلام اجازه گرفت و به ميدان آمد و رجز خوانى كرد و آنگاه به مبارزه پرداخت ، سپس براى دفاع از امام حسين عليه السلام نزد آن حضرت شتافت .
« ابن نما » نقل مىكند كه او صورت و سينهء خود را سپر تيرها قرار داده بود و نمىگذاشت تا به امام حسين عليه السلام اصابت كند . ولى در حالى كه جراهت زيادى برداشته بود رو به امام كرد و گفت : آيا به عهد خود وفا كردم ؟
حضرت فرمود : آرى تو زودتر از من به بهشت خواهى رفت ، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو كه منهم به دنبال تو خواهم آمد .
« عمر » پس از شنيدن اين سخنان بشارت آميز به روى زمين افتاد و به رياض جنّت پر كشيد .
امّا برادرش « على » كه با عمر بن سعد به كربلا آمده بود ، چون برادرش را كشته ديد از ميان سپاه كوفه بيرون آمد و صدا زد : اى حسين ! برادر مرا فريفتى و او را كشتى . امام حسين عليه السلام فرمود : من او را نفريفتم ، خدا او را هدايت كرد و تو را به گمراهى كشيده شدى .
گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم و به طرف امام حمله كرد .
« نافع بن هلال » او را با ضربت نيزه از پا در آورد و روى زمين انداخت ، ياران او آمدند و او را از معركه بيرون بردند و زخمهايش را مداوا كردند تا بهبودى يافت . « 1 »
حبيب بن مظاهر
او از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در كوفه سكونت داشت . در تمام جنگها در ركاب امير مؤمنان عليه السلام شمشير زد و سرانجام مشتاقانه به يارى امام حسين عليه السلام
هامش
( 1 ) - نفس المهموم ، ص 262 .