اى پسر سعد ! اينها را رها كن و به ما بپيوند ، كه اين كار براى تو بهتر است و تو را مقرّب پيشگاه خدا مىكند .
عمربن سعد : مىترسم خانهام را خراب كنند .
امام : اگر خراب كردند من آن را مىسازم .
عمر بن سعد : مىترسم باغ مرا تصرف كند .
امام : اگر گرفتند من به جاى آن بهتر از آن را در حجاز كه داراى چشمهء عظيمى است به تو مىدهم ، چشمهاى كه « معاويه » حاضر شد به هزار هزار دينار بخرد ولى به او فروخته نشد .
عمر بن سعد : من اهل و عيال دارم و در مورد آنها مىترسم .
حضرت ساكت شد و ديگر به او جوابى نداد و در حالى كه مىفرمود :
تو را چه كار ، خدا تو را روى بسترت بكشاند و در قيامت نيامرزد ، اميدوارم از گندم رى جز اندكى نخورى .
عمر بن سعد ، از روى مسخرگى گفت : اگر از گندمش نخورم ، جُو آن براى من كافى است « حميد بن مسلم » مىگويد : پس از حادثه عاشورا پيش عمر بن سعد رفتم و احوالش را پرسيدم گفت : از حالم مپرس ، هيچ مسافرى به خانهاش برنگشته كه مانند من بار گناه به خانه آورد من قطع رحم كردم و مرتكب گناه بزرگى شدم . « 1 »
هامش
( 1 ) - معالى السبطين ، ج 1 ، ص 304 .