تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
رهسپار شو تا من از پسر زياد بخواهم تا شايد گرفتار جنگ با بزرگوارى چون تو نشوم . پس امام‌عليه‌السلام سپاه خود را به طرف « قادسيه » حركت داد و لشكر حرّ نيز به دنبال آنان حركت كردند . در بين راه سخنانى بين حرّ بن يزيد و امام حسين‌عليه‌السلام رد و بدل شد تا سرانجام در منزل « قصربنى مقاتل » فرود آمدند . نماز صبح را اقامه نمودند و پس از آن امام‌عليه‌السلام خواست از راه ديگرى برود ، اما لشكر حرّ مانع شد تا سرانجام به كربلا رسيدند . حضرت پرسيد : اين سرزمين چه نام دارد ؟ گفتند : كربلا ، همين كه حضرت نام كربلا را شنيدند در حالى كه اشك مىريختند فرمودند : اين مكان جاى كرب و بلا است و اين جاى ريختن خون شهيدان كربلا است . « 1 »

مرا از مرگ مىترسانى ؟

سرانجام كاروان امام حسين‌عليه‌السلام وارد كربلا شد ، حرّ بن يزيد رياحى كه از طرف دشمنان مأمور به متوقف ساختن امام حسين عليه السل بود ، آن حضرت را ملاقات كرد . او در نظر خود خواست امام‌عليه‌السلام را نصيحت كند ، پس
هامش
( 1 ) - مثير الاحزان ، ص 49 و جلاء العيون ، ص 640 .