صورتى كه با يقين گفته شود - جريان بسيار جالبى را از شيخ احمد ، خادم استاد الفقهاء مرحوم ميرزاى بزرگ شيرازى نقل كردهاند كه وى گفته است :
مرحوم ميرزا ، خادم ديگرى داشتند به نام شيخ محمّد كه پس از فوت مرحوم ميرزا ، از همنشينى با مردم كناره گرفت .
روزى شخصى نزد شيخ محمّد رفت ، ديد هنگام غروب آفتاب چراغ خود را از آب پر نمود و روشن كرد ؛ آن شخص بسيار تعجّب كرد و علّت آن را از او پرسيد .
شيخ محمّد در جواب گفت : پس از فوت مرحوم ميرزا از غم و اندوهِ جدايى از آن بزرگوار ، معاشرت با مردم را قطع نمودم و خانهنشين گرديدم و دلم بسيار گرفته و حزن و اندوه شديد وجودم را فرا گرفته بود .
در ساعتهاى آخر يكى از روزها ، جوانى به صورت يكى از طلّاب عرب بر من وارد شد و با من انس گرفت و تا غروب نزدم ماند . از بيانات او به قدرى لذّت بردم كه تمام غم و اندوه از دلم بر طرف شد . او چند روزى نزدم آمد تا من به او مأنوس شدم .
در يكى از روزها كه با من صحبت مىكرد ، به خاطرم آمد كه امشب چراغم نفت ندارد . چون در آن وقت رسم چنين بود كه مغازهها را هنگام غروب مىبستند و شب همهء مغازهها بسته بود . از اين جهت در فكر بودم كه اگر براى خريد نفت از منزل خارج شوم ، از فيض سخنان ايشان محروم مىشوم ، و اگر نفت خريدارى نكنم ، شب را بايد در تاريكى بسر برم .
چون مرا متحيّر يافت ، متوجّه من شده و فرمود : تو را چه شده است كه به سخنان من خوب گوش نمىدهى ؟
گفتم : متوجّه گفتار شما هستم .
فرمود : هرگز ، درست به آنچه مىگويم دل نمىدهى !
گفتم : حقيقت اين است كه امشب چراغم نفت ندارد .
فرمود : بسيار جاى تعجّب است كه اين همه ما برايت حديث خوانديم و از فضيلت « بسم اللَّه الرحمن الرحيم »
سخن گفتيم و تو اين قدر بهرهمند نشدى كه از خريد نفت بىنياز شوى ؟ !
الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 44
مساهمون: سيد مرتضى مجتهدى سيستانى
ص٤٤