گرفتارى از آنها مىشد نمىخوانى و دعا نمىكنى ؟
گفتم : آنها چگونه دعا مىكردند تا من هم دعا كنم ؟
حضرت فرمودند : چون شب جمعه شد برخيز و غسل كن و نمازت را بخوان و چون از سجدهء شكر فارغ شدى در حالى كه بر سر دو زانويت نشستهاى ، اين دعا را با تضرّع و ناله بخوان .
محمّد بن على گفت : آن حضرت ، پنج شب پياپى نزد من آمد و اين دعا را برايم تكرار كرد تا آن كه حفظ كردم و آمدنش را در شب جمعه قطع كرد ؛ پس برخاستم و غسل كردم و لباسم را عوض كرده و خود را خوشبو نمودم و آن چه از نماز شب بر من لازم بود بجا آوردم و بر زانوهايم نشسته و خدا را با اين دعا خواندم .
شب شنبه نيز به صورت شبهاى گذشته آن حضرت نزد من آمد و به من فرمود :
اى محمّد ؛ دعايت مستجاب شد و دشمنت كشته شد ، و چون از دعا فارغ شدى خداوند عزّ وجلّ او را هلاك كرد .
محمّد بن على گفت : چون صبح شد هيچ اندوهى نداشتم مگر غم وداع سرورانم عليهم السلام و بازگشتن به سوى منزلى كه از آن گريخته بودم . وقتى مقدارى از راه را طى كردم فرستادهء فرزندانم را ديدم و نامههاى آنان به دستم رسيد كه نوشته بودند :
مردى كه از او گريختى در مجلسى كه برقرار كرده بود گروهى را جمع كرد و بعد از آن كه همه خوردند و نوشيدند و پراكنده شدند ، او با غلامان خود آن جا خوابيدند .
صبح كه شد هيچ حسّ و حركتى از او شنيده نشد ؛ پرده از صورتش كنار زدند و ديدند كه از پشت سر ذبح شده است و خونش روان است و اين حادثه در شب جمعه اتّفاق افتاده است و نمىدانند چه كسى آن كار را كرده است ؟ فرزندانم از من خواسته بودند هرچه سريعتر به خانه برگردم . وقتى به خانه رسيدم دربارهء زمان اين حادثه پرسيدم و دانستم درست هنگام فراغ من از دعا بوده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . مهج الدعوات : 334 ، جنّة المأوى : 227 .