مردى به خواب من آمد و به من گفت كه نيمى از عمرم با فراخى مىباشد پس برگزين كدام نيمه را مىخواهى ؟ همسرش به دو گفت : نيمهء نخست را برگزين و مرد گفت : اين از آن تو باد .
دنيا بر آن مرد ، روى آورد و هرگاه نعمتى به دو مىرسيد همسرش به دو مىگفت :
همسايهء تو فلانى است كه نيازمند است پس به او چيزى كمك كن ، چنان كه مىگفت :
فلان خويش تو نيازمند است به او چيزى بده . به همين ترتيب زندگى را سپرى مىكردند و هرگاه نعمتى بديشان مىرسيد مىدادند و شكر به جاى مىآوردند تا آن كه در شبى از شبها آن مرد نزد او آمد و گفت : اى فلانى اين نيمه منقضى شد . اينك نظر تو چيست ؟ او گفت : من شريكى دارم . پس چون صبح شد به همسرش گفت : آن مرد نزد من آمد و مرا آگاهانيد كه آن نيمه منقضى شد . همسرش به دو گفت : خداوند برما نعمتها داد و ما شكر او را به جاى آورديم و خداوند به وفادارى سزاوارتر است . آن پيام آور گفت : پس تمام عمرت در فراخى خواهد بود . « 1 » »
هامش
( 1 ) بحارالانوار ، ج 68 ، ص 54 ، روايت 86 .