شما بود .
علّامه شعرانى : حاجت به اين تأويل نيست ؛ زيرا كه خداوند ما را هم از گل آفريد ، چون بدن ما پروردهء نبات و حيوان است و اينها پرورده از گل . بارى ، هرچه در زمين است ، از اجزاى زمين آفريده شده و طين براى آن گفت كه آميخته به آب است و لازم هر زنده آميختگى با آب است . « 1 »
ثُمَّ قَضى أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ
. « 2 »
مؤلف : امّا « اجل » وقت باشد من قولهم : دين مؤجّل ، أي موقّت . و وقت عبارت است از حركات فلك و گفتهاند : وقت حادث چنان باشد يا آنچه تقديرش تقدير حادث بود كه حدوث غيرى به او تعلّق دارد . امّا حادث چنان بود ، مثلا كه قدوم زيد مؤجّل كنند به طلوع آفتاب ، چون قدوم زيد معلوم نباشد و طلوع آفتاب معلوم باشد ، اين حادثى است معلّق به حادثى و آنچه تقديرش تقدير حادث بود و اگرچه بر حقيقت آن حادث نبود ، چنانكه قدوم زيد مشروط كنند به انتفاى دخول عمرو در شهر يا به انتفاى حيات شخصى و اين امر مجدّد باشد و حادث نبود .
علّامه شعرانى : يعنى اگر چيزى معلّق باشد به وجود چيز ديگر ، مانند آمدن زيد هنگام طلوع آفتاب . در اينجا طلوع آفتاب وقت است براى آمدن زيد و خود امرى حادث است ، امّا اگر چيزى معلّق باشد به نبودن چيزى ديگر ، مانند آمدن زيد به شرط نبودن عمرو ، در اين صورت ، نبودن عمرو كه وقت آمدن زيد است ، حادث نيست ، بلكه از اوّل نبوده ، و گويند : تقدير حدوث در آن مىكنند ؛ يعنى اگر معنى وجودى بود ، حادث بود . « 3 »
مؤلف : اجل در دين وقت وجوب قضايش باشد و اجل مرگ وقت حصول مرگ
هامش
( 1 ) . روح الجنان ، ج 4 ، ص 384 .
( 2 ) . انعام ( 6 ) آيهء 2 .
( 3 ) . روح الجنان ، ج 4 ، ص 386 .