اوّل غزاى آبواء بود ، آنگه غزاى بواط و آنگه غزاة العشيره .
علّامه شعرانى : در غزوة العشيرة به قول ابن اسحاق « 1 » پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله على عليه السّلام را ابا تراب خواند و خبر ابن ملجم را به او داد . عمّار گفت : على عليه السّلام با من گفت : برويم و اين جماعت بنى مدلج را بنگريم چگونه در چشمه و نخلستان كار مىكنند . رفتيم و اندكى نگريستيم ، خواب ما را فرو گرفت و خوابيديم . ناگاه ديديم پيغمبر بر سر ما ايستاده ، ما را بيدار كرد ، آنگاه فرمود : يا ابا تراب ! آيا خبر دهم شما را به شقىّترين مردم كه دو تن بودند : سرخروى ثمود كه ناقه را پى كرد و آنكه بر اينجا زند و دست بر سر على نهاد و اين را تر سازد و دست بر محاسن آن حضرت نهاد . « 2 »
وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ
« 3 »
مؤلف : حقّ تعالى امداد به انزال ملائكه را به جهت مژدگانى به جهت فتح و نصرت و آرامش دلهاى شما و خروج خوف از دشمنان از خاطر شما [ محقّق ساخت ] .
علّامه شعرانى : هرچند همهء اصحاب ملائكه را نمىديدند ، امّا به صدق رسول صلّى اللّه عليه و آله ايمان داشتند و دل آنها به قول او آرامش مىيافت . و از اينجا معلوم مىشود كه مسلمانان عصر اوّل به موجود مجرّد و اجسام مثالى ايمان داشتند كه حقيقتا موجودند ، امّا به چشم همهكس در نمىآيند و در سورهء توبه و احزاب دربارهء ملائكه آمده است :
جُنُوداً لَمْ تَرَوْها
؛ « 4 » لشكريانى كه شما نديديد .
مؤلف : شعبى و محمّد بن اسحاق گفتند : روز احد چون كارزار منقرض شد ، جماعتى مشركان بر بالايى شدند ، رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : اينان را برانيد از اينجا . ايشان را براندند و رسول صلّى اللّه عليه و آله بر آن بالا شد و بنگريد و هند را ديد و جماعتى با او و كشتگان
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 2 ، ص 599 غروة العشيرة .
( 2 ) . روح الجنان ، ج 3 ، ص 171 .
( 3 ) . آل عمران ( 3 ) آيهء 126 .
( 4 ) . توبه ( 9 ) آيهء 26 .