دشمنان خذا و رسول صرف كنى ، تا با من حرب كنند . آن بفدا نشايذ و مرا بفداي براذرزادهء من عقيل تكليف كرد ، به بيست وقيه نقره . گفتم : و اللّه كه من چنان شدم ، كه در ميان قريش و ديگر مردم دست فرا دارم و گريه كنم .
رسول مرا گفت : آن زر كه بام الفضل داذي ، در آن حالت كه عزم بدر كردي و او را گفتى :
« اگر مرا حادثهء رسذ اين زر ترا و عبد اللّه را و فضل را و قثم راست » .
من گفتم : اين ماجرى از كه شنيذى ؟
رسول گفت : خذاى - تعالى - مرا خبر داذ .
گفتم :
« أشهد انّك صادق » ؛
گواهى مىدهم كه تو راست ميگوييى . و من اين زر بوي داذم ، و هيچكس بر آن مطلع نبوذ ، جز خذاى - عزّ و جلّ .
و انا اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّك رسول اللّه . « 1 »
عباس گويذ : خذاى - عزّ و جلّ - بهتر از آنك از من بستذند ، به من باز داذ .
و آن مبلغ بيست وقيه زر بوذ ، عوض آن بيست بنده باز داذ ، كه هر يك بمالى بسيار تجارت مىكردند . و من از خذاى - تعالى - اميذ مغفرت مىذارم . « 2 »
بگو اى محمد ! [ 71 - ر ] عباس را كه در دست تو اسير است ،
إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً :
هامش
( 1 ) - مجمع 4 / 860 ، تبيان 5 / 158 ، كشاف 2 / 238 .
( 2 ) - طبرى 14 / 73 ، رازى 5 / 442 - 443 ، مجمع 4 / 860 ، تبيان 5 / 160 ، كشاف 2 / 238 .