آرى ، اگر به قلبهاىمان فرصتِ حضور دَهيم ، چشمها را به صداقتِ ديدن و پاها را به شُكوه دويدن واداريم ، بىگمان ، به خدا رسيدن ، عاقبتِ مَحتومِ همهى ماست . چنان كه آسمان ، با گردش و دَوَرانش ؛ زمين ، با جُنبش و تكانهايش ؛ باران ، با ريزشِ خود ؛ و آب ، آنگاه كه جارى مىگردد ، همه در نمازند و عبادت « 1 » ، و همسو با تمام تسبيحكنندگانِ آن ذاتِ بىنياز :
« وَ انْ مِن شَىءٍ الّا يسَبِّحُ بِحَمدِهِ . . . » « 2 »
بندگى خدا و پيمودن راه قُرب حق ، گوهرى بىبديل است كه به ربوبيت مىانجامد « 3 » ؛ به ولايت و خداوندگارى « 4 » . به ديگر سخن : كمال و قُدرتى كه براثر عبوديت و اخلاص و پرستش واقعى ، نصيب بشر مىگردد ، منازل و مراحلى دارد :
1 . بينش و تسّط بر نَفْس ؛
كمترين علامتِ قبولى عمل انسان در پيشگاه الهى ، اين است كه ابتدا بينشى نافذ مىيابد : « انْ تَتَّقُوالله يجْعَل لَكُم فُرقاناً » « 5 » ؛ و سپس ارادهى آدمى ، بر قُواى نَفْسانى خويش چيره مىگردد : « انَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الفَحْشاء وَ المُنكَر » .
2 . تسلّط بر انديشههاى پراكنده ؛
قوّهى متخيله ، از عجيبترين نيروهاى بشر است ، كه ذهن وى را هر لحظه از موضوعى ، متوجّه موضوعى ديگر مىسازد « 6 » ؛ چندان كه در حديثى نبوى ، دل ، به « پَر » ى تشبيه شده ، كه بادها زير و رويش مىكُنند « 7 » :
گفت پيغمبر كه : دل همچون پَرىست * در بيابانى ، اسيرِصَرصَرىست
باد ، پَر را هر طرف رانَد گزاف * گه چپ و ، گه راست ، با صد اختلاف « 8 »
آيا مىتوان اين قوّهى قَهّار ، را اسير ، و تسليمِ سِرِّ ضمير ساخت ؟ در پاسخ ، به اشارتى از اشارات « 9 » ، بسنده مىكنيم : « عبادت از منظرِ اهل معرفت ، ورزشِ همّتها و قُواى وَهميه و خياليه است كه بر اثر تكرار و عادت دادن به حضور در محضر حق ، پيوسته آنها را از توجّه به مسايل مربوط به طبيعت و مادّه ، به سوى تصوّرات ملكوتى بكشانَد و درنتيجه ، اين قُوا تسليم سِرِّ ضمير و فِطرتِ خداجويى انسان گردند و مطيع وى شوند ؛ به حدّى كه هرگاه اراده كنَد كه در پى جلبِ جلوهى حق برآيد ، اين قُوا در جهتِ خلاف ، فعّاليت نكنند و كشمكش درونى ميان دو ميلِ عِلْوى « 10 » وسُفلى « 11 » ايجاد نشود . . . »
3 . بىنيازى روح از بدن ؛ « 12 »
روح ، چندان قوّت مىيابد ، كه در بسيارى چيزها از بدن ، بىنياز مىگردد ؛ گاهى براى لحظاتى چند ؛ گاه پياپى ، و درپارهاى موارد ، به صورت دائم .
4 . فرمان بُردارى تَن ؛
هامش
( 1 ) - عبارتى حكيمانه از « فارابى » : « صَلَّتِ السَّماءُ بِدَورانِها ، وَالارضُ بِرَجَجانِها ، وَ المَطَرُ بِهَطَلانِه ، وَ الماءُ بِسَيلانه » ؛ برگرفته از : فلسفهى اخلاق ، ص 123 .
( 2 ) - اسراء ، آيهى 44 .
( 3 ) - حديثى معروف در مصباح الشّريعه :
« العُبُوديةُ جَوهرةٌ كُنّهها الّربُوبية »
، برگرفته از : سيرهى ابن هشام ، ج 1 . و مصباح الشّريعه ، ج 2 ، ص 536 .
( 4 ) - ربوبيت به معناى « خداوندگارى » است ، نَه « خدايى » ! استاد مطهّرى ( ره ) مىنويسد : مگر ممكن است بندهاى از مرز بندگى خارج گردد و پا در مرزِ خدايى بگذارد : « اينَ التُّراب و رَبّ الارباب ؟ » ؛ ر . ك : طهارت روح ، ص . 17 .
( 5 ) - انفال ، آيهى 290
( 6 ) - امام خمينى ( ره ) ، خاستگاه تَشتُّت خاطر را ، حُبّ دنيا ، و فَرّار بودن قوّهى خيال برشمرد ، چُنين مىنگارد : « خيال ، قوّهاى است بسيار فرّار ، كه دائماً از شاخهاى به شاخهاى آويزد و . . . اين مربوط به حُبّ دنيا نيست ، بلكه خود ، مصيبتى است كه تارِكِ دنيا نيز به آن مبتلا است » ، اسرارالصّلوة ، ص 24 - 33 .
( 7 ) - « مَثَلُ القَلْب مثلُ ريشَةٍ بِارضٍ تُقَلُبهَا الرِّياحُ » ؛ نهج الفصاحه ، ص 414 ، ح 2675 .
( 8 ) - مثنوى معنوى .
( 9 ) - نَمَط نُهُم : « وَالْعِبادَةُ عِنْدَالعارفِ رِياضَةٌ ما . . . » ؛ شيخ الرّئيس ، نخست به تبيينِ عبادت عوامانه - كه فقط براى مُزد است و ارزش چندانى ندارد - پرداخته ، سپس در بابِ عباداتِ مُقرون به معرفت ، سخنساز مىكُنَد . اين تلقّى عارفانه از عبادت ، بىگمان ، ريشه در كلمات امام العارفين ، اميرالمؤمنين ( ع ) دارد : انّ قوماً عبدوالله رغبة فتلكَ عبادة التَجّار ، و انّ . . . . ؛ گروهى خدا را به اميد بخشش پَرَستند ؛ چون بازرگانان ، و گروهى از ترس ؛ همانندِ بَردگان ، و آنان كه از روى سپاسگزارى ، او را مىپرستند ، آزادگاناند » ؛ نهج البلاغه ، حكمت 237 .
( 10 ) - عِلْوى . عُلْوى : و الا ، بلند ؛ بر بال قلم ، ص 130 .
( 11 ) - سُفلى : پايينى ، زيرين ( مقابِل عُلوى ) ؛ دكتر محمّد معين ، فرهنگ فارسى ، ج 2 ، ص 1890 .
( 12 ) - اين بىنيازى ، همان « خَلع بدن » است .