آنها همچون افعى گشتند و مىدويدند . موسى با ديدن آن حالت ، ترسيد و خداوند به وى خطاب كرد كه نترس كه تو برتر هستى .
فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى
. « 1 »
موسى در خود ترسى را احساس كرد .
حضرت امير عليه السلام هراس خود را چون هراس پيامبر يهود عليه السلام مىداند و مىفرمايد :
« لَمْ يُوجَسْ موسى عليه السلام خيفَةً على نَفْسِه ، بَلْ اشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الجُهَّالِ وَدُوَلِ الضِّلالِ » .
موسى عليه السلام هرگز بر جان خود نترسيد ، بلكه ترس وى از آن جهت بود كه مبادا در غوغاى ساحران و جادوگران ، نادانان پيروز گردند و مردم را به گمراهى كشند .
ابن ابىالحديد مىگويد :
اين سخن كلامى بسيار شريف است ، و معناى آن اين است كه در آيه شريفه ، ترس موسى بر جان خودش نبود ، بلكه او از شبههاى ترسيد كه از فتنهء انداخته شدن عصاى ساحران بوجود آمد و چنان مردم را به هراس واداشت كه خيال كردند واقعاً افعى است . على عليه السلام نيز مىفرمايد : من هم برنفس خود نمىهراسم ، بلكه از آن مىترسم كه مردم در فتنه افتند و گمراهى اوج گيرد و نادانان پيش افتند . « 2 »
هنوز لحظاتى از ارتحال پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نگذشته بود كه در پى ماجراى سقيفه ، ابوسفيان نزد عباس آمد و گفت : من نگران آنم كه خلافت از دست بنىهاشم بيرون رفته و فردا اين مرد خشن ( عمر بن خطاب ) كه از بنىعدى است برما حكمرانى كند .
برخيز تا نزد على رفته با او بيعت كنيم ، چرا كه تو عموى پيغمبر هستى و گفتارت در دل او مؤثّر است . و من نيز سخنم در قريش مؤثر مىافتد و احدى توان مخالفت
هامش
( 1 ) - سوره طه ، آيه 67 .
( 2 ) - شرح حديدى ، ج 1 ، ص 211 .