مدتها شاگردى كرد ، هر جا شنيد رهبرى است ، دنبالش رفت ، هر جا شنيد راهى است ، به دنبالش افتاد و آن قدر جست و جو كرد كه مىگويند :
من طلب شيئاً و جدّ وجد ، و من قرع بابا و لجّ ولج ؛
هر كس كه چيزى را با جديت بجويد ، آن را پيدا خواهد كرد ، و هر كس كه درى بزند و ايستادگى كند ، بالاخره به آن خانه وارد خواهد شد .
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى * عاقبت زان در برون آيد سرى
تا رفت و پيدا كرد . به مدينه رسيد . در مدينه هم چيزى را نديد و كسى را نديد به اميد اين كه به آن حقيقت و الا برسد . به آنجا كه بايد بشر پرواز كند تا برسد به آنجا كه بايد بشر پرواز كند تا برسد به آنجا . روزى شنيد آن پيامبر از مكه به مدينه هجرت مىكند . روى درخت بود ، خرما مىچيد . ديد عدهاى دورش جمع شدهاند . شمع وجودش را پروانهها گرفتهاند ، از كوچه دارد مىآيد . از آن سر درخت تند و تند پايين آمد ، از ديوار باغ بالا رفت ، ديد همان قيافهاى را كه مىخواهد ، پيدا كرده است . همان جمال نورانى را پيدا كرده است . اى خدا گم گشته خودم را پيدا كردهام ، اى خدا چهار صد سال راه رفتم تا به هدف رسيدم . و چه هدف ارزندهاى ؟ ! اى خدا ، از راههاى دور به سراغ اسلام آمدم تا اين قيافه زيباى نورانى را پيدا كردم ، مسلمان شدم . سلمان از صاحب باغ و اربابش كه يهودى بود ، كتكى خورد كه چرا وقتى او آمد ، به او نگاه كردى ، مگر او چيست و كيست ؟
جوشن كبير بخوانيد . هزار اسم اللَّه در آن دعا گفته شده و هر اسمى محتوايى دارد بزرگتر از زمين و آسمان : « يَا مَنْ فِى الْحِسَابِ هَيْبَتُه » ؛ اى آن كس كه عظمت ابهت هيبت او در آنجا براى بشر روشن خواهد شد . و مىگويند كه بيا كتابهايت را بگير ، بيا سر ميزم ، القاضى هو اللَّه . آن روز ، روزى است كه همه بايد به محكمه كشيده شوند .
سلمان مىگويد من از آن روز مىترسم و هر وقت به آن روز فكر مىكنم ، گريهام مىگيرد و اشكم جارى مىشود . اين خوف است و چه صفت ارزندهاى است ! اگر من از اين عرايضم اين نتيجه را گرفته باشم كه دوستانم متوجه شده باشند كه ما يك چنين