على عليه السلام يك روز در قلبش گذشت ، يك كباب جگر با نان نرم بخورد . نگفت و به همان نان جو خشك قناعت كرد . يك ماه گذشت ، دو ماه گذشت ، سه ماه گذشت ، يكسال بر او گذشت . يك وقتى پيش حسنش گفت : حسن جان ، من يك مدتى است در اين فكرم كه يك كباب نرمى ، يك نان نرمى بخورم . حسن بزرگ از جا برخاست ، رفت كبابى تهيه كرد . آن روز على عليه السلام روزه بود . كباب جگر تهيه كرد . نان نرمى تهيه كرد . اول اذان آورد . على عليه السلام نمازش را مىخواند ، سر سفره مىنشيند . پس از يك سال مىخواهد غذا بخورد . غذايى كه آرزوى خوردنش را داشت . على عليه السلام مىخواهد دست به سوى غذا دراز كند كه سائلى مىگويد : يا اهل بيت من مسافرم . از غذايى كه مىخوريد به من هم بدهيد . على عليه السلام دست مىكشد . اين جمله را مىخواهم بگويم ، فرمود : حسن ، بردار اين غذا را به همين ترتيب كه پختى ببر به آن سائل بده ، زيرا مىترسم روز قيامت با اين آيه به من خطاب كنند و صحبت كنند و بگويند :
« أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِى حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهَا » ؛ « 1 »
نعمتهاى پاكيزه خود را در زندگى دنيايتان [ خودخواهانه ] صَرف كرديد و از آنها برخوردار شديد .
برو ، تو در دنيا زندگىات را كردى ، حظوظت را در دنيا بردى ، شهوترانىات در دنيا بود ، شنيدنىهاى غلط را در دنيا شنيدى ، لذتهاى ناروايت را در دنيا انجام دادى .
« أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِى حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهَا » .
خوشيتان را آنجا كرديد . اينجا جاى خوشى براى خودتان نگذاشتيد .
حسن آن را برداشت ، برد به او داد و برگشت .
انسان بر نفس پيروز بشود . اين على عليه السلام است كه آن چنان بر نفس پيروز است .
وقتى كه انسان به عظمت اين انسان فكر مىكند ، مبهوت مىشود . اين انسان آسمانى است كه در زمين حبس است . اين خليفة اللَّه است كه زنجير اين زمين شده است .
هامش
( 1 ) سورهء احقاف ، آيهء 20 .