قصّة
وقع حريق في المدائن ، فأخذ سلمان سيفه و مصحفه و خرج من الدار و قال : هكذا ينجوا المخفّفون .
« 1 »
شعرٌ فيه إبهام
فى خيّاط له عين واحدة ، خاطَ قباء لرجل ، فقال في حقّه :
خاط لى زيد قباء قلتُ عينيه سواء * قلتُ شعراً لستُ أدري أمديح أم هجاء « 2 »
شعر
فيك خلاف لخلاف الّذي * فيه خلاف لخلاف الجميل
و غير من أنت سوى غيره * غير سوى غيرك غير البخيل
و حاصله : أنّك جميل و أنت غير بخيل .
« 3 »
هامش
( 1 ) . در مدائن آتشسوزى شد . سلمان فارسى شمشير و قرآنش را [ كه تنها دارايىاش بودند ] برداشت و از خانه بيرون آمد و گفت : سبكباران چنين نجات مىيابند .
( 2 ) . خياطى كه يك چشم داشت ، قباى مردى را دوخت ، در وصفش سرود :
زيد قبايم را چنان دوخت كه گفتم چشمانش يكى است . شعرى گفتم ، نمىدانم مدح وى است يا هجو !
( 3 ) . در تو خلاف خلاف آن چيزى است كه خلاف خلاف زيبايى است . غير تو ، جز غير او ، كسى غير ، جز تو ، غير بخيل است .
حاصل آن كه تو زيبا و غير بخيلى .