شعر تركى
مجنونِلَه من مكتب عشق ايچره اوخوردوق * من مصحفى ختم ايتديم او و الليلدَه قالدى « 1 »
شعر تركى
از اشعار تركى نغز اديب فرزانه ، شيخ مهر على خويى - رضوان اللَّه عليه - :
درس عشق اوخوميان زاد اولماز * اولسا مفتى ادى بير زاد اولماز
گورميَن خسرو عشقى هرگز * سوزى شيرين اوزى فرهاد اولماز
بلبلم گلخن اولُوبدور وطنيم * چكْمِيَمْ ناله و فرياد اولماز
دِيمَيُون آغلاما عاشق اولانا * شطّ اگر اولماسا بغداد اولماز
گوگليم آبادليق ايستر امّا * تا خراب اولميا آباد اولماز
بُلبلا فصلِ گُلُن قدرينى بيل * كه هميشه مَهِ خرداد اولماز
غنچه نين با غرينه بَاخْديم بيلديم * دَهْرْ بَاغِينْدَه اولان شاد اولماز
اى گُوگل خُوبلره صيد اولدون * صيد اولان قوش داخى صيّاد اولماز
عاشق اولدون فدوى عقلى براخ * بير عروسَ ايكى داماد اولماز « 2 »
كلمهء « فدوى » ، تخلّص اين شاعر است . او با سه زبان شعر مىگفته : عربى ، فارسى و تركى . و از بهترين آنها ، قصيدهء عربى او است كه آغازش (
ها عليٌّ بشر كيف بشر / ربّه
هامش
( 1 ) . در مكتب عشق ، من مصحف را ختم كردم . امّا مجنون در [ سورهء ] والليل جا ماند .
( 2 ) . كسى كه درس عشق نخوانده باشد ، به جايى نمىرسد ؛ اگر چه « مفتى » شود .
كسى كه عشق خسرو را نچشيده باشد ، نه گفتار شيرين دارد ، نه رفتار فرهاد .
بلبلى هستم كه وطنم گلزار است ؛ چگونه ناله سر ندهم ؟
به من نگوييد به حال عاشق گريه نكنم ؛ چرا كه شطّ نباشد ، بغداد هم نيست .
دلم هواى آبادى دارد ؛ امّا تا ويران نشود ، آباد نخواهد شد .
اى بلبل ! قدر فصل شكوفه را بدان ، كه عمر بهار كوتاه است .
به غنچه نظر كردم ؛ دانستم كه در باغ « دهر » شادى نيست .
دلا ، صيد خوبان شدى ! پس صياد نخواهى بود .
اگر عاشق شدى اى « فدوى » ، عقل را رها كن ؛ چرا كه براى يك عروس ، دو داماد نمىشود .