پوشيد تا مصون ماند .
و از لطايف سخن آن كه يوسف گفت : اين پيراهن را نخست كسى به پدر برساند كه پيراهن خونآلود مرا در روز اول به پدر رسانده ، شايد آن گناه بزرگ با اين عمل نيك بخشوده گردد . از اين رو يهوذا آن را گرفت و از خوشحالى با خوردن هفت قرص نان ، هشتاد فرسنگ راه پيمود و به كنعان رسيد .
وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَن تُفَنِّدُونِ قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَالِكَ الْقَدِيِمِ
ظاهر آيه اين است كه كاروان يازده نفرهء كنعان - كه شمعونِ رها شده از ميثاقِ لَن ابْرَحَ الأرضَ و بنيامين نجات يافته از اتهام بردگى مصلحتى ، يعنى بزرگترين و كوچكترين برادر نيز در ميان آنها بود - از مصر به سوى كنعان بيرون آمدند رها شده از همهء اندوهها خاصه مشكل سابقهدار و رنجآور گم شدن يوسف و ان شاء اللَّه از نالههاى جانسوز يعقوب از هجران او ، و نجاتيافته از بيم و ترس كيفر ستمهايى كه از آنان بر عزيز مصر رفته بود كه به واسطهء عظمت روح و كمال انسانيت و مقام والاى نبوت او بخشوده گرديده بود .
معناى آيه : و چون كاروان كنعان از آخرين نقطهء شهر مصر جدا شدند ، پدرشان يعقوب در كنعان در نزد كسان خود گفت : حقيقت اين است كه من الآن بوى يوسف را مىشنوم اگر مرا به سفاهت و كمعقلى نسبت ندهيد . گفتند : به خدا سوگند ، تو در همان گمراهى ديرين خود هستى . يعنى در افراط در محبت يوسف و بنيامين دو كودك پرزحمت و بىسود ، و مقدم داشتن آنها بر ده نفر مرد فعال و نانآور و اين اندازه گريهء بىسابقه در كيفيت و كمّيت براى كودك .
فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
يعنى : پس چون مژدهرسان ، نزد يعقوب آمد ، آن پيراهن را بر صورت او افكند و او
تفسير روان (فارسى) — صفحة 80
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٨٠