معاويه گفت : من اين حرف شما را نمىفهمم و اين كار را نمىكنم !
گفتند : يا اميرالمؤمنين ! ما به طور جدّ اين كار را از شما مىخواهيم !
معاويه گفت : واى بر شما به خدا سوگند اين كار را نكنيد كه من هرگز او را نديدهام كنار من بنشيند مگر اينكه از موضع او بيمناك بودم و مىترسيدم كه از من عيبجويى كند ! گفتند : به هر حال شما بفرست او بيايد !
گفت : اگر من بفرستم ، البته بين شما و او انصاف را رعايت خواهم كرد !
پس عمروبن عاص گفت : مىترسى باطل او بر حق ما وارد شود ، يا اينكه سخن او بر سخن ما غالب شود ؟ !
معاويه گفت : امّا من اگر دنبال او فرستادم خواهم گفت هر چه در توان دارد بگويد !
گفتند : همين طور بگو !
معاويه گفت : اگر شما نافرمانى كرديد ، و به دنبال او فرستاديد و به حرف من نكرديد ، پس نبايد در سخن متعرّض او شويد ، چون ايشان اهل بيتى هستند ، هيچ خوردهگيرى بر ايشان خورده نمىگيرد و هيچ ننگى را به ايشان نمىچسباند مگر اينكه با سنگ خود آن طرف مقابل ، او را به شدّت مىزنند ؛ بنابراين شما به او مىگوييد كه پدرت عثمان را كشته و از خلافت خلفاى پيش از او ناراضى بود !
پس معاويه كسى را در پى حسنبن على عليهما السلام فرستاد ! پيك معاويه نزد آن حضرت آمد و گفت : اميرالمؤمنون تو را مىطلبد !
امام عليه السلام پرسيد : چه كسى نزد وى است ؟
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 851
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٨٥١