دارى ، « 1 » بنابراين تو حقى در پرسش دارى و بىگمان طالب دانستنى از موضع فردى صاحب رشتهء محكم سؤالت را مطرح كردى !
آرى ، خلافت نوعى حكومت و فرمانروايى بود كه افراد اين قوم به آن سخت علاقمند بوده و گروه ديگر نسبت به آن بىعلاقه بودند ، و نيكو داورى خداست و زمامدار محمد صلى الله عليه و آله است ! ( و بعد به مصرعى از شعر امرءالقيس تمسك جست و فرمود : )
داستان تاراج آن غارتگران را واگذار ! « 2 »
بيا و داستان غمبار پسر ابوسفيان را به يادآور كه براستى روزگار مرا به خنده آورد ، پس از آنكه مرا گرياند !
البته جاى شگفتى نيست ، جز همسايهام و پرسش او
بدانكه آيا كسىچنين سؤالىرا كهتوكردى اهليت پاسخ ما را دارد ؟ !
به راستى كه بد مردمى بودند مرا از مقامم پايين آوردند و قصد بدعت در دين خدا را داشتند اكنون اگر اين گرفتارىهاى آشوب و بلوا از من بر طرف شود ، آنان را وادار به واقعيت حق خواهم كرد و اگر طور ديگرى شد ، تو از گروه تبهكاران پيروى نكن ! اى برادر دودانى از من اين را به خاطر بسپار ! » « 3 »
هامش
( 1 ) - زينب بنت جحش همسر پيامبر صلى الله عليه و آله از آن قبيله بود ، بنى دودان تيرهاى از قبيلهءبنىاسد بودند - م .
( 2 ) - مصراع دوم اين شعر چنين است : و لكن حديثاً ما حديث الرواحل يعنى : به يادآور داستان دزديدن اسب سوارى را - م .
( 3 ) - عللالشرايع : 1 / 139 .