گفت : بلكه نااميد شدند و برگشتند ! « 1 »
قاسمبن حسن
وى با عمويش امام حسين عليه السلام در حادثهء عاشورا حضور داشت و در محضر او به شهادت رسيد .
شيخ مفيد از حميدبن مسلم نقل كرده ، مىگويد : در آنميان كه من در جمع سپاه عمر سعد بودم ناگهان پسرى به جانب ما آمد كه گويى صورتش پارهء ماه است ، در دستش شمشير و بر تنش پيراهن و شلوار ، و نعلينى بر پا داشت كه بند يكى از آنها گسيخته بود !
عمربن سعدبن نفيلازدى با ديدن آن پسر ، گفت : به خدا سوگند كه من بر او حمله مىكنم ! من گفتم : سبحاناللَّه ! مىخواهى با او چه كنى ؟ او را به حال خود واگذار ! اين جمعيتى كه اطراف او را گرفتهاند كفايت مىكنند و ديگر چه نيازى به تو است ؟ !
ولى او گفت : به خدا قسم كه كار را بر او دشوار خواهم كرد ، و بر او حمله كرد ، برنگشت تا اينكه با شمشير بر فرق او زد و سر او را شكافت ، پس آن پسربچه به روى صورت بر زمين افتاد و فرياد زد :
عموجان !
پس حسين عليه السلام به مجرد شنيدن صداى قاسم ، همچون عقابى كه از بالا به طرف زمين فرود آيد شتافت و صفها را از هم شكافت و همچون شير خشمگين حمله كرد ، تا اينكه به عمربن سعدبن نفيل
هامش
( 1 ) - ارشاد : ص 178 .