برادرش حسن را كنار جدش دفن كند ، به خدا سوگند اگر او را آنجا دفن كنند ، افتخار پدرت و رفيقش عمر تا روز قيامت بر باد خواهد رفت ! عايشه گفت : پس چه كنم ؟
مروان گفت : خودتان را برسانيد و او را از ورود به حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله مانع شويد !
عايشه گفت : چگونه خودم را برسانم ؟
مروان گفت : اين استر مرا سوار شو ! و پيش از ورود ايشان خودت را به آنها برسان !
پس مروان از استرش پياده شد و عايشه را سوار كرد و او به جانب آن قوم شتافت ! وى نخستين زنى بود كه در اسلام بر زينها سوار و در حضور مردم نمودار شد ! درحالى كه آنها داخل حرم قبر جدشان رسولخدا بودند خودش را ما بين ايشان و قبر انداخت و گفت :
به خدا سوگند كه نبايد حسن در اينجا دفن شود ، تا مويى بر سر دارم چنين اجازهاى را نخواهم داد او با دست موهاى پيشانيش را درآورد و مروان چون عايشه بر استرش سوار شد ، رفت و افراد بنىاميه را جمع كرد و آنها را وادار كرد تا از دفن پيكر امام حسن جلوگيرى كنند و آنها را آورد ، در حالى كه مىگفت :
چه بسيار پيكارى كه از سكوت بهتر است ! آيا رواست كه عثمان در آخرين نقطهء بقيع دفن شود ولى حسن را كنار قبر پيامبر دفن كنند ؟ ! به خدا سوگند كه چنين چيزى هرگز نخواهد شد درحالى كه من شمشير حمايل دارم !
و عايشه مىگفت : به خدا سوگند كه من اجازه نمىدهم كسى را كه
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 543
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥٤٣