خواند و فرمود :
« اى مردم عراق ! سه چيز مرا نسبت به شما بىعلاقه كرد : يكى اينكه پدرم را كشتيد و ديگر اينكه مرا مجروح ساختيد و نيز اثاث مرا به غارت برديد ! »
مىگويد : سپس حسن و حسين و عبداللَّهبن جعفر با باروبنه و حشم بيرون رفتند تا به كوفه رسيدند .
چون حسن عليه السلام به كوفه رسيد و زخم وى بهبود يافت ، به مسجد كوفه رفت و فرمود : « ى مردم كوفه ! در مورد همسايگان و مهمانان و دربارهء اهلبيت پيامبرتان صلى الله عليه و آله كه خداوند پليدى و ناپاكى را از ايشان بدور كرده و پاك و پاكيزه داشته است از خدا بترسيد ! »
پس مردم با شنيدن سخنان آن حضرت شروع به گريه كردند !
سپس آنان راهى مدينه شدند .
گويد : مردم بصره نگذاشتند كه خراج « داراب » را بگيرد و گفتند :
غنيمت ماست ! و چون به سوى مدينه حركت كرد ، در قادسيه كسانى از مردم او را ديدند و گفتند : اى كسى كه عرب را خوار كردى ! « 1 »
38 - حافظ ابونعيم ، از عبدالرحمانبن جبيربن نفير از قول پدرش نقل كرده ، مىگويد : به حسن عليه السلام گفتم : مردم مىگويند : شما قصد خلافت داريد ؟
فرمود : « بزرگان قوم در اختيار منند ؛ با هر كه من بجنگم ، مىجنگند و با هر كه صلح كنم ، صلح مىكنند ، ولى من خلافت را بهخاطر رضاى خدا و حفظ خون امت محمد صلى الله عليه و آله واگذاردم » « 2 »
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى : 5 / 165 .
( 2 ) - حليةالأولياء 2 / 36 .