از اينكار چيست ؟
عمروعاص گفت : مىخواهم مردم بدانند كه او ياراى سخن گفتن ندارد ! پس همچنان پافشارى كرد تا معاويه پذيرفت ! پس ابتدا خود درآمد و با مردم سخن گفت ، سپس به مردى دستور داد تا حسنبن على را براى ايراد سخنرانى فراخواند !
پس معاويه روبه حسن عليه السلام كرد و گفت : يا حسن ! برخيز با مردم سخن بگو !
امام عليه السلام بىتأمل حمد و سپاس و شهادت بر توحيد خدا و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله را گفت ، سپس فرمود :
« اما بعد ، اى مردم ! خداوند شما را به وسيله اولين فرد ما هدايت كرد و بهوسيلهء اخرين ما خون شما را حفظ كرد ، و به يقين اين حكومت مدتى دارد و دنيا هر روز به دست كسى است ، خداى تعالى به پيامبر خود فرموده است : « و من نمىدانم شايد اين آزمايشى براى شماست و مايهء بهرهگيرى ( از لذايذ اين جهان ) تا مدتى » « 1 »
و چون سخن امام عليه السلام به اينجا رسيد ، معاويه گفت : بنشين ! و همواره از عمرو از اين بابت آزرده بود ، و مىگفت : اين پيشنهاد تو بود !
و پس از آن حسن عليه السلام راهى مدينه شد .
و نيز - از علي بن محمد نقل كرده ، مىگويد : حسنبن على عليهما السلام كوفه را به معاويه واگذارد و معاويه پنجروز از ربيعالاول - و به قولى از جمادىالاولاى - سال چهلويك هجرى باقىمانده بود كه وارد كوفه شد . « 2 »
هامش
( 1 ) - انبياء / 111 .
( 2 ) - تاريخ طبرى : 5 / 162 .