و قيس ايستاده بود و مردم را فرمان مىداد ! امّا سپاهيان امامحسن عليه السلام در ماه ربيع به حسن عليه السلام تاختند ، و خيمهء او را غارت كردند و هرچه داشت برداشتند ، و ابنبشير اسدى با نيزه به تهيگاه آن حضرت زد ! پس او را با جراحت به مداين بازگرداندند تا در آنجا نزد عموى مختاربن ابوعبيده ، حفاظت شود . « 1 »
11 - ابن شهر اشوب آورده است : دربارهء همت آن حضرت نقل كردهاند كه او وارد شام شد يعنى نزد معاويه رفت ، پس صورتحساب بار سنگينى را فراهم كرده بود و در جلو خودش قرار داده بود !
بارى چون امامحسن عليه السلام قصد بيرون آمدن كرد ، خدمتگزارى كفش او را وصله زد ، پس آن برنامه را به وى داد و معاويه به مدينه رفت و در آغاز روز كه جلوس كرد و به هركس كه بر او وارد شد ؛ پنجهزار تا صدهزار درهم جايزه داد ، حسنبنعلى عليهما السلام در آخر همهء مردم وارد شد ، معاويه گفت : ابومحمد ! دير آمدى ! شايد مىخواستى مرا نزد قريش بخيل معرفى كنى ! پس من انتظار بكشم يعنى چيزى نزد ما نمانده است ! بعد روبه غلامش كرد و گفت : اى غلام بهقدرى كه امروز بههمه مردم داديم به حسن عليه السلام بده ! اى ابومحمد من فرزند هندم !
امام حسن عليه السلام در جواب او فرمود : « اى ابوعبدالرحمان مرا نيازى به جايزهء تو نيست و من آن را بازگرداندم ، و منم پسر فاطمه دختر محمد رسولخدا صلى الله عليه و آله . » « 2 »
12 - همو مىگويد : حسنبنعلى عليهما السلام خانهء خدا را طواف مىكرد ،
هامش
( 1 ) - رجالكشى : ص 104 .
( 2 ) - مناقب : 2 / 156 .