اينها را گفت و نشست . « 1 »
خلافت امام عليه السلام
1 - حميرى از جعفربن محمد از پدرش نقل كرده است كه على عليه السلام بيرون آمد ، مردم را براى نماز صبح از خواب بيدار مىكرد ، پس از آن عبدالرحمانبن ملجم با شمشير ضربتى بر فرق سر آن حضرت زد ، و او روى زانوهايش افتاد ، پس او را گرفت و نگهداشت تا مردم آمدند و او را گرفتند و على را بردند تا به خود آمد ، به حسن و حسين فرمودند :
« اين اسير را بازداشت كنيد و آب و نان بدهيد و با او خوشرفتارى كنيد ، پس اگر من زنده ماندم كه از همه كس سزاوارترم در برابر كارى كه با من كرده ؛ اگر خواستم رهايش كنم و اگر خواستم ببخشم و اگر خواستم مصالحه كنم . و اگر هم از دنيا رفتم امر او با شماست ، اگر خواستيد بكشيد ولى نبايد او را مُثله كنيد ! » « 2 »
2 - و همو از جعفر از پدرش نقل كرده ، مىگويد : پدرم فرمود :
حسن عليه السلام جلو آمد تا به دست خود او را گردن بزند ، پس گفت : من با خدا پيمان بستم كه پدر تو را بكشم به پيمانم عمل كردم اگر خواستيد مرا بكشيد و اگر خواستيد مرا ببخشيد ؛ در صورتى كه ببخشيد من به سراغ معاويه مىروم و او را مىكشم و تو را از دست او راحت مىكنم و بعد نزد شما برمىگردم !
هامش
( 1 ) - عقدالفريد : 4 / 350 .
( 2 ) - قربالاسناد : ص 67 .