مىتوانى او را بر كنار كنى و خودت اين فرمانروايى را بر عهده بگيرى ؟ !
فرمود : هرگز ! نه به خدا سوگند كه چنين چيزى نشدنى است !
سپس فرمود : پسر خطاب ! به خدا سوگند كه من تو را امروز يا فردا كشته مىبينم ! بدان كه شيطان براى تو آراسته و فريب داده است تا تو را با مادّهء خوشبويى بيارايد و زنان اهل شام موضع تو را ببينند ! درحالى كه خداوند تو را به خاك هلاكت خواهد انداخت و تو را كشته به روى صورتت بر خاك مذلت خواهند يافت !
نصر مىگويد : به خدا سوگند تازه سپيدهء صبح آن روز سر زده بود كه عبيداللَّه كشته شد درحالى كه او را سپاهيانى رنگارنگ به نام خضريه در ميان گرفته بودند و تعدادشان چهارهزار نفر بود با جامههاى سبز !
پس حسن عليه السلام از آنجا عبور كرد ، ناگاه مردى را ديد كه سر بر جسد كشتهاى گذاشته و سر نيزهاش را در چشم او فرو برده و اسب خود را به پاى او بسته است !
حسن عليه السلام پرسيد : اين جنازه از كيست ؟ ببينيد اين چه كسى است ؟ !
پس ديدند مردى از قبيلهء همدان و آن كشته هم عبيداللَّهبن عمربن خطاب است كه سرشب مرد همدانى او را كشته و سر بر جسد او خوابيده تا صبح شده است ! « 1 »
سخن آن حضرت دربارهء حكمين
1 - ابن عبدريه مىگويد : چون امر حكمين پايان گرفت و در بين اصحاب على عليه السلام اختلاف افتاد ، بعضى از مردم گفتند :
هامش
( 1 ) - شرح نهجالبلاغه : 5 / 233 .