دور شو ! « 1 »
12 - همو از ابوجعفر به نقل از ابومريم ثقفى آورده است ، مىگويد :
به خدا سوگند من آن روز در مسجد بودم ، ناگاه غلامان ابوموسى وارد شدند ، شتابزده روبه ابوموسى رفتند و گفتند : اى امير ! اينك مالكاشتر آمده ، وارد قصر شده است ! پس مالكاشتر فرياد برآورد :
اى بىمادر از كاخ ما بيرون شو ! خدا تو را بكشد ! به خدا سوگند كه تو از منافقان قديمى هستى ! ابوموسى گفت : امشبه را به من مهلت بده !
مالك گفت : مهلت دادم ولى امشب در كاخ نخوابى !
مردم وارد شدند درحالى كه وسايل ابوموسى را غارت مىكردند ! مالك آنها را مانع شد و گفت : من او را بيرون كردم و از رياست بر شما بر كنار نمودم ، مردم با شنيدن سخنان مالك از او رو برتافتند . « 2 »
شيخ مفيد مىنويسد : اميرالمؤمنين ، پسرش حسن و عماربن ياسر و قيسبن سعيد را طلبيد و آنها را با نامهاى به اين عبارت جانب ابوموسى فرستاد :
« از بندهء خدا اميرالمؤمنين به عبداللَّهبن قيس ! اما بعد اى پسر بافنده ! به خدا سوگند كه من نمىخواستم تو را از اين سمت كه خدا تو را شايستهء آن قرار نداده و بهرهاى در آن برايت مقرر نكرده است ، بر كنار كنم ! !
اينك حسن و عمار - ياقيس - را فرستادم ، شهر و مردم آن را به آنها بسپار و از كار ما نكوهيده و بر كنار فاصله بگير ! اگر كنار رفتى كه رفتى ! اگر نه به ايشان دستور دادم ، تا با تو مانند بقيه دشمنان
هامش
( 1 ) - شرح نهجالبلاغه : 14 / 19 .
( 2 ) - شرح نهجالبلاغه : 14 / 19 .